سيندرلاي جلال
حسين مهكام
يك بار ديگر جلال تهراني با يك تئاتر ديگرش شگفتزدهام كرد. در اين چهارده سال كه جلال را ميشناسم و در پارهاي از زمان بيش از حالا در كنارش بودهام، مدام از ميزان نبوغ او به وجد آمدهام. اكنون در سالن اصلي تئاتر شهر سيندرلاي او در حال اجراست و من از پس قهري چهار ساله با ساختمان تئاتر شهر براي تماشاي سيندرلا به آنجا ميروم. هنوز هم تئاتر شهر را دوست ندارم. چهرههاي نوآمدگان تئاتر را دوست ندارم. ميزان اتلاف وقت دانشجويان تئاتر در كنار اين ساختمان و گعدههاي روشنفكري بيثمر را دوست ندارم. اما سيندرلا چنان مرا دوباره بعد از يك سال از ديدن تئاتر پيشين جلال در تالار مولوي جادو ميكند كه سرخوش ميشوم. واقعيت اين است كه جلال تهراني روزبهروز دارد فيلسوفتر ميشود. ديالوگنويسي منحصر به فردش، هجو ساختارهاي تثبيت شده، طراحي صحنهاي كه احساس ميكني مؤلف يا در خواب ديده اين صحنه جادويي را با اين دقت يا اين گوشهای از حجم بزرگ ذهن كاوشگر اوست و كارگرداني مثل هميشه بدون واهمه از نقد و فهم ديگران. اينها يعني برخي مختصات رو به جلوي جلال تهراني و سيندرلايش است كه در عمل سيندرلاي انيماتوري پيشين را هجو ميكند و نشانههاي سيندرلاي ساخته در ذهن تماشاگرش را به مثابه امري داراي جايگاه به لحاظ رمانس به بازي خشني ميگيرد. بازياي كه كوئنوار است و چرا اين طور جلال را خارج از خودش بررسي كنيم؟ جلال تهرانيوار است. تأکيد غريب و بيمحاباي او در اينكه بازيگرش جملات خبري را كه بخش عمده نمايش صرفاً جملات خبري يا ايفاي خبر در جملات پرسشي است، آنقدر تخت و بدون احساس و بدون ريتم ادا كند كه تو احساس كني دارد ذهن تو را از سازههاي پيشين و معهود رمانتيك سيندرلايي تهي ميكند و بعد هجوم جملات پرسشي در يك سوم پاياني و هجوم حسهاي فروخفته تا آن زمان و يكباره اوج گرفتن تمپوي تئاتر محض رسيدن به مونولوگ پاياني كه ديگر امضاي جلال هم هست و ناگهان احساس كني جهان سيندرلا مثل يك هاگ دور تو تنيده شده. اينها همه بخشي از لذت تماشاي اين كار است. بازي درخشان گلاب آدينه و مجيد آقاكريمي به نسبت دو بازيگر خوب ديگر و سرفصلهاي عجيبي كه با واژگان خط موازي و زاويه دارد فصلهاي مختلف نمايش را در روايت از هم تفكيك ميكند و حتي در همين سرفصلها هم بازيگوشي دوستداشتني جلال مشهود است، همه اينها باعث ميشود ياد هي مردگنده گريه نكن، تئاتري از جلال در سال 83 در همين سالن اصلي تئاتر شهر بيفتم كه ده ـ یازده اجرا بیشتر نرفت و چه روزگار خوشي بود آن روزها و بعد در قياس جلال از نه سال پيش تا اكنون باز به اين گزاره برسم كه جلال روزبهروز دارد فيلسوفتر ميشود. روزبهروز سترگتر. بيترس از تماشاگر. بيترس از مقوله ارتباط مخاطب. چون تئاتر او چنان مخاطب را وارد جهان خود ميكند و ميبلعد كه حتي اگر تك تك اجزاي متن و اجرا را هم در نيابد لااقل لذت ورود در جهاني را كه ميبيند تجربه خواهد كرد و مهمتر از همه اينكه جلال كاري ميكند كه فقط روي صحنه تئاتر ميتوان انجام داد، نه در مديومهاي ديگر. اين ذات ميزان تئاتر اوست.
روزنامه اعتماد، شماره 2778 , دوشنبه بيست و پنجم شهريور ماه 1392 ، صفحه 12