جلال تهرانی را بیست و سه سال است میشناسم و تا زمانی که از تئاتر به سینما کوچ کردم، در آثار این نابغه عصر ما، سهم کوچکی داشتم. دستیاری و بازی در نمایشنامهخوانی و مدیریت اجرا و هرچه که میتوانست حامل شوق آموختن من از او باشد. جلال، بزرگترین سهم را در آموختن من دارد. معلم و مرشدی که هنوز هر فیلمی میسازم، صدای او در گوشم زنگ میزند و آن چه از متافیزیک و بعد فیزیک فهم کردهام بخش عمدهای و فی الواقع همهاش مرهون اوست. جهان نسبیت، جهان نسبتها، هجوها، شکست و برسازی ساختارها و زدودن معنا از معنا و ریخت مجدد معنا، اینها همه اندکی از مهر اندیشه اوست که لیاقت داشتهام در پرتواش باشم. باری هم منت پذیرش بودم که طراحی صحنه و نور تئاتری از این کمینه را مرحمت کند و تازه با طراحی او اجرای من لباس به قامتی پوشید. امیدوارم تا زمان درج این یادداشت، عکسهای گم شده این تئاتر بازیابی شود.